تبليغاتX
امید عشق



 

اگر ۱=۱

پس چرا؟؟؟

                یکی فقیر و پایمال و یکی........

 

معلم پای تخته فریاد می زد...

صورتش از خشم گلگون بود...

و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....


 ........ ولی آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......


برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......


با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»

از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفرباید بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :


تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...

معلم
مات بر جا ماند .

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!

معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!

حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟

یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

یک با یک برابر نیست ... 

   

شاعر : گلسرخی

شاعر توانایی که در جکومت پهلوی ((۱۳۵۲)) به دار آویخته شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 14:38  توسط حامد کاویانی  | 



                                                                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:43  توسط حامد کاویانی  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:3  توسط حامد کاویانی  | 



                        

روزی رابعه  

روزی رابعه شتابان می دوید و آتشی در یک دست

 

 و آب دردستی دیگر داشت. وقتی مرادش را ازاین

 

 کار پرسیدند پاسخ داد:

 

((میروم تا آتش در بهشت زنم و آب دردوزخ ریزم تا مردمان

 

 

خدای را نه به امید بهشت و نه از ترس دوزخ عبادت کنند.))

              

 

 این است عشق آسمانی نه جز آن     

 

روزی رابعه  

                            

نظر شما چیه دوست عزیز؟؟؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:19  توسط حامد کاویانی  | 



 

 

تنهايي.....

 

  

   تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

 

 

   تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 

 

   تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

 

 

   تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 

 

 تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم  گريست وهيچ کس اشکهايم

 

را نميبيند

 

اما از روزي که تو راديديم نوشتم:

 

 

از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است ...........

 

 

از تنهايئ بيزارم چون فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

 

 

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

 

 

از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

 

 

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

 

 

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

 

 

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم

 

 مي آورم.......

 

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

 

 

از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

 

 

از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

 

 

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم.....

 

 

از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند

 

 

از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در

 

 قلبم حس کردم

 

 

پس بگذار با تو باشم......

 

 

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

 

 

تا هميشه ماندگار باشم...............

 

 

همیشه شاد باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:42  توسط حامد کاویانی  | 



 

   خدایا!!!!  

 

 

تنها ترینم...همیشه در آن فکرم (((نکنه تنها بمیرم)))

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:17  توسط حامد کاویانی  | 



                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:22  توسط حامد کاویانی  | 



عشق چون آتش است...

می سوزاند و نور می افشاند... 

پس به درستی به استقبال عشق رویم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:50  توسط حامد کاویانی  |